[ویکی اهل البیت] این صفحه مدخلی از نثر طوبی (دائرة المعارف لغات قرآن کریم است
(حجر) به فتح حاء اصطلاح فقهی است و به کسر حاء و سکون جیم در قرآن به چند معنی آمده است.
[ویکی الکتاب] معنی حَجَرَ: سنگ
معنی حِجْرٍ: ممنوعیت با تحریم - قُرُق-فاصله -دامن - کنار-عقل (لذی حجر: صاحب عقل،اصحاب حجر: عبارتند از قوم ثمود، یعنی قوم حضرت صالح علی نبینا وعلیه السلام و حجر اسم شهری بوده که در آن زندگی میکردهاند)
تکرار در قرآن: ۲۱(بار)
(بر وزن فرس) سنک. جمع آن احجار و حجارة است مثل، حجر (بر وزن فلس و تحجیر آن است که بر اطراف محلی سنگ بچینند محل تحجیر شده را حجر (بر وزن علم) گویند حجر کعبه (حجر اسماعیل) از آن است طبرسی گوید علّت این تسمیه ممنوع الدخول بودن آن در طواف است و دیار ثمود را از آن حجر گفتهاند. بدین اعتبار حجر را منع معنی کردهاند زیرا که در آن یک نوع سنگینی هست و علی هذا عقل را حجر گفتهاند که شخص را از خواستههای نفس منع میکند آیا در آن بر صاحب عقل سوگندی هست؟ و ایضاً حرام را از جهت ممنوع بودن حجر گفتهاند گفتند این انعام و کشت حرام است آن را جز آنکه بخواهیم نمیخورد. گویند: فلانی در حجر فلانکس است یعنی در منع اوست و او را ار تصرّف در مال و سایر احوالش منع میکند و جمع آن حجور است مثل و نا دختریهایتان که در حجر و ضمان و تربیت شمااند (از مفردات). حجر را گاهی عقل، گاهی منع و گاهی حرام معنی کردهاند ولی حق آن است که از راغب نقل شده و همه آنها از یک ریشه است. اصحاب حجر همان قوم ثمود، قوم صالح اند طبرسی گوید: علّت این تسمیه آن است که نام شهرشان حجر بود و گفتهاند نام درّهای بود که در ان ساکن بودند. به نظر نگارنده قول راغب قویتر است زیرا حجر محلّی محصور از سنگهاست و چون آنها از کوهها خانه میتراشیدند (چنانکه ذیل آیه فوق است) و خانه هایشان محصور از سنگها بوده اصحاب حجر خوانده شدند یعنی مردمیکه در محلّ محاط از سنگ زندگی میکردند. در مجمع از خلیل نقل شده که چون کسی در جاهلیّت در ماه حرام شخصی را میدید و میترسید که او را بکشد میگفت: حجرا محجورا یعنی کشتن من بر تو حرام است... مردم روز قیامت چون ملائکه را دیدند به گمان اینکه این کلمه نفعشان دهد در برابر ملائکه آن را میگویند. راغب نیز چنین گفته است. نگارنده احتمال قوی میدهم که مراد از آن اظهار یأس از جانب کفّار است یعنی روزی ملائکه را میبینند در آن روز بر گناهکاران بشارتی نیست و گویند: رحمت خدا بر ما حرام حتمی شد و ما از آن محروم گشتیم مثل مؤید این سخن آن است که نظیر این جمله در بیان حائل میان دو دریا که امیدی به رفع آن نیست آمده است یعنی برزخی و حایلی و منعی اکید. محجور صفت حجر است و آن را تأکید میکند. و آنچه احتمال ما را تقویّت میکند آنست که آن سخن مخصوص اهل جاهلیّت بود و آیه شریفه حال مطلق گناهکاران از عرب و غیر و عرب میباشد. * بپرهیزید از آتشیکه هیزم آن مردم و سنگهاست. مراد از این سنگها چیست ؟ المیزان و المنار گفتهاند مراد از حجارة بتهاست که آنهارا عیادت میکردند بدلیل شما و آنچه جز خدا میپرستید هیزم جهنم هستید. دیگران این مطلب را محتمل دانستهاند. نا گفته نماند به قرینه «الحجارة» باید گفت که مراد از «ما تعبدون» معبودات بی جان است و این دو آیه درباره بتهای جماد است و گرنه معبودهای جاندار از قبیل گاو و غیره تقصیری ندارند که وارد آتش شوند مخصوصاً که آیه خطاب به اهل جاهلیّت است و آنهامجسّمهها را میپرستیدند. با همه اینها کلمه تحریم :6 قابل دقّت است و شاید معنای دیگری داشته باشد. * باریدن سنگ از آسمان طبیعی است تیرهای شهاب که شبها مثل نوارهای نورانی آشکار که شبها و ناپدید میشوند همه سنگهای آسمانی است که در بالای جوّ منفجر میشود و بسیاری از آنها که بزرگ اند گاهی به زمین میافتند و اکنون تعدادی از این سنگها در موزهها نگهداری میشود از آیه شریفه به نظر میآید که مردم آن روز از این سنگها با خبر بودهاند. و گرنه نمیگفت خدا یا از آسمان بر ما سنگ بباران.
[ویکی فقه] حجر (ابهام زدایی). واژه حجر ممکن است اشاره به معانی ذیل باشد: قرآن• سوره حجر، پانزدهمین سوره قرآن کریم در ترتیب مصحف• آیه حجر، آیه ۷۵ سوره نحل فقه• حجر (فقه)، از مباحث مهمِ فقه و حقوق درباره اسباب ممنوع شدن اشخاص از تصرفات مالی• استقبال حجر، یکی از مستحبات مسجدالحرام کاربردهای دیگر• حجر بن جندب، بنا به قولی از شهدای کربلا• حجر بن حر، بنا به قولی از شهدای کربلا• حجر بن عدی کندی، معروف به حجرالخیر، صحابی پیامبر (صلی الله علیه وآله) و از یاران خاص حضرت علی (علیه السلام) و از بزرگان و فضلای کوفه
[ویکی شیعه] حجر (ابهام زدایی). حجر، ممکن است به یکی از این موارد اشاره داشته باشد:
[ویکی فقه] حجر (فقه). حَجْر، از مباحث مهمِ فقه و حقوق درباره اسباب ممنوع شدن اشخاص از تصرفات مالی است. برخی، احکام حجر را در یک باب به همین نام آورده و ضمن آن احکام مفلس را یادآور شده اند؛ امّا برخی دیگر دوباب مستقل به نام حجر و مفلّس قرار داده اند.
واژه عربی حَجْر به معنای بازداشتن و احاطه کردن کسی است و در اصطلاح فقها به «ممنوع کردن کسی از تصرف در مال خود» و به تعبیر دیگر «منع از تصرفات مالی» گفته می شود. بعض هم گفته اند حَجر بازداشتن شخص از تصرف در همه یا بعض اموالش است. برپایه تعریف نخست، اهلیت کسی که مالی را در اختیار دارد، ولی مالک آن نیست (مانند برده، به نظر برخی فقها) در حوزه مبحث حجر قرار نمی گیرد، هر چند شماری از فقها آن را از این نظر جامع دانسته اند برخی حنفیان، حجر را «منع از تصرفات قولی» تعریف کرده اند.
موضوع حجر
مراد از موضوع حجر، که در بخش معاملات منابع فقهی مطرح می شود، اموری است که با اهلیت طرف عقد یا ایقاع ارتباط می یابد و وجود این اوصاف در او، موجب بطلان یا نافذ نبودن عقد یا ایقاع او می گردد، مانند نرسیدن به مرحله بلوغ (صِغَر، خردسالی) جنون ( دیوانگی ) و سَفَه (سبک عقلی) به نظر حقوق دانان، اصولا حجر به اهلیتِ اجرای حق یا استیفای حق مربوط می شود نه اهلیتِ دارا شدن حق در مواد ۲۱۱ و ۱۲۰۷ قانون مدنی ایران به این اوصاف سه گانه (عوامل حجر) اشاره شده است.
مستندات احکام حجر
آیات متعدد، از مهم ترین مستندات احکام فقهیِ حجر در موارد گوناگون است کاربرد این واژه یا مشتقات آن در معدودی از احادیث به معنایی نزدیک به مفهوم فقهی، بیانگر آن است که این اصطلاح سابقه ای دیرینه دارد وجود ابوابی باعنوان حجر در منابع حدیثی و فقهیِ متقدم و وجود تألیفاتی با این عنوان از محدّثان پیشین هم مؤید این نکته است.به علاوه، احادیث متعدد دیگری، که این اصطلاح را دربرندارند، از مستندات مهم فقهی احکام حجر به شمار می روند.
حکمت تشریع
[ویکی اهل البیت] حجر (فقه). کلید واژه: حجر، محجور، سفیه،
«حجر» در لغت، به معنای منع است و در فقه، «محجور» به کسی گفته می شود که طبق قانون شرع، به عللی از تصرف در اموال خود منع شده باشد.
افرادی که از نظر شرعی، محجور و از تصرف در مال خود ممنوع می باشند فراوانند، از جمله:
[ویکی فقه] حجر (قرآن). حجر در لغت به معنای منع است، و محجور در ( اصطلاح ) شرع، کسی است که از تصرف در مالش منع شده باشد.
حجر در لغت به معنای منع است،
محجور در اصطلاح
و محجور در ( اصطلاح ) شرع، کسی است که از تصرف در مالش منع شده باشد. همین معنا در اینجا مورد نظر است. در این مدخل از آیاتی همانند «لاتؤتوا السفهاء اموالکم» (و اموال خود را که خداوند وسیله قوام زندگی شما قرار داده به دست سفیهان ندهید)، «عبدا مملوکا لایقدر علی شیء» (خداوند مثالی زده: برده مملوکی را که قادر بر هیچ چیز نیست)، «فان کان الذی علیه الحق سفیها» (و اگر کسی که حق بر ذمه اوست، سفیه است) و «وابتلوا الیتـمی حتی اذا بلغوا النکاح» (و یتیمان را چون به حد بلوغ برسند، بیازمائید! اگر در آنها رشد (کافی) یافتید اموالشان را به آنها بدهید) استفاده شده است.