لغت نامه دهخدا
شنیدم که نابالغی روزه داشت
به صد محنت آورد روزی به چاشت.سعدی.یکی تشنه میگفت و جان می سپرد
خنک نیکبختی که در آب مرد
بدو گفت نابالغی کای عجب
چو مردی چه سیراب و چه تشنه لب.سعدی ( بوستان ). || نادان. ساده لوح. که قوه تشخیص ندارد. که صاحب تمیز نیست :
همه گفتند کاین خیال بد است
قول نابالغان بی خرد است.نظامی.چو با او ساختی نابالغی جنگ
ببالغتر کسی برداشتی سنگ.نظامی.