حاجات

لغت نامه دهخدا

حاجات. ( ع اِ ) ج حاجت.
- قاضی الحاجات ؛ برآورنده نیازها. یکی از اسماء صفات باری عزاسمه « : گفت [ دمنه ] بر درگاه ملک مقیم شده ام و آن را قبله حاجات و مقصد امید ساخته ».

فرهنگ معین

[ ع . ] (اِ. )جِ حاجت ، نیازها، خواهش ها.

فرهنگ عمید

= حاجت

فرهنگ فارسی

جمع حاجت
( اسم ) جمع حاجت نیازها خواهشها دربایستها.

فرهنگ اسم ها

اسم: حاجات (پسر) (عربی) (تلفظ: hājāt) (فارسی: حاجات) (انگلیسی: hajat)
معنی: حاجت ها، نیازها، خواسته ها، ( عربی، جمع حاجَة )

ویکی واژه

جِ حاجت ؛ نیازها، خواهش‌ها.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم