لغت نامه دهخدا
جانا بخرابات آی تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه.مولوی.یارب آن شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست.حافظ.ببوی زلف تو گر جان ببادرفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه.حافظ.سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت.حافظ.ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم.حافظ. || در تداول عامه ، سخت. بزرگ. بسیارقوی. عظیم. بسیار بزرگ. بطور کامل. فراوان. درشت. صعب. محکم.
- سیلی جانانه بکسی زدن ؛ کشیده سخت زدن.
- فحش جانانه دادن یا خوردن ؛ فحش فراوان دادن یا خوردن.
- یک جوال جانانه گندم ؛ یک جوال پر از گندم.
- یک دوری جانانه پلو ؛ یک دوری کوت از پلو.
- یک کاسه جانانه شراب .
- یک کتک جانانه خوردن یا زدن .
- یک کشیده جانانه .