تمام

لغت نامه دهخدا

تمام. [ ت َ / ت ُ / ت ِ ] ( ع مص ) بمعنی تَمامه و تِمامه و تم [ ت َ م م / ت ُ م م / ت ِ م م ]. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به تم شود.
تمام. [ ت َ ] ( ع اِ ) تمام الشی ٔ؛ تمامی آن. تمامة و تتمه مثل آن. ( منتهی الارب ). همه. و تمام الشی ٔ، همه آن وتمامی آن. ( ناظم الاطباء ). مصدر تَم و تمام الشی ٔ، آنچه بدان اجزاء آن کامل گردد. ( از اقرب الموارد ). || و من العروض ما استوفی نصفه الاخیر بمنزلة الحشو و یجوز فیه ما جاز فیه کالنوع الاول من الکامل ومن المتقارب او ما یمکنه ان یدخله الزحاف فیسلم منه. ( منتهی الارب ). جنسی از عروض است. ( ناظم الاطباء ).
تمام. [ ت َ / ت ِ ] ( ع ص ) بدر تمام ، ماه تمام. ( منتهی الارب ). ماه پر و کامل. یقال : بدر تَمام و بدر تِمام. ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) تمام خلقت. یقال : ولدته امه لتمام و کذلک ولد المولود لتمام ؛ یعنی نه ماهه زاد.( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ولد الولد لتمام الحمل ؛ زائیده آن کودک ( را ) در حالتی که ماه آن کامل بود: والقت المراءة الولد لغیر تمام ؛ بچه انداخت آن زن از جهت آنکه ماه وی کامل نبود... ( ناظم الاطباء ).
تمام. [ ت ِ ] ( ع اِ ) لیل التمام ؛ درازترین شبهای سرمایا آن سه شب است که در درازی باهم برابر باشند یا شبی است که به دوازده ساعت یا زاید از آن رسد یا شب چهارده از ماه ، لان القمر یتم فیها. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). درازترین شبهای زمستان. و منه قوله :
فبت اُکابد لیل َ التما-
م ِ و القلب ُمن خشیة مقشعر.( از اقرب الموارد ).
تمام. [ ت َ ] ( ص ، اِ، ق ) درست و کافی و کامل. ( غیاث اللغات ). کافی و بسنده و کامل و بی نقصان. ( آنندراج ). درست و کامل و بی عیب. ( ناظم الاطباء ) :
ز نوذر همی گفت هرکس به سام
که برگشت از راه نیکی تمام.فردوسی.ابا اسب و ساز و سلیح تمام
همه شیرمرد و همه نیکنام.فردوسی.وزان پس نگر تا چه دارد پیام
ازو بشنو و پاسخش ده تمام.فردوسی.بجان توکه نیارم تمام کرد نگاه
ز بیم چشم رسیدن بدان دو چشم سیاه.فرخی.با دولتی است باقی و با نعمتی تمام
با همتی که وهم نیارد بر او گذار.فرخی.هیچ مردی تمام و پخته نگفت

فرهنگ معین

(تَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - کامل ، درست . ۲ - بی - عیب . ۳ - رسا. ۴ - همه ، همگی .

فرهنگ عمید

۱. کامل شدن.
۲. تمام و کامل کردن.
۳. گذرانیدن و به سر بردن.
۴. به سر آمدن.
۵. (صفت ) کامل.
۶. (صفت ) درست، بی عیب.
۷. (صفت ) همه.
۸. (قید ) همگی.
۹. (صفت ) زیاد.

فرهنگ فارسی

کامل شدن، تمام وکامل کردن، گذرانیدن وبسربردن
۱ - ( صفت ) کامل درست . ۲ - صحیح بی عیب ۳ . - پرداخته بر آورده بجا آورده . ۴ - پخته رسیده رسا . ۵ - همه همگی جملگی سراسر یکسر تمام مردم . ۶ - کلا جمعا (( اعضاتمام حاضربودند . ) ) ۷ - ( اسم ) عاقبت انجام انتها . ۸ - بس بسنده . ۹ - ( مصدر ) بسر آمدن بسررسیدن بپایان آمدن . ۱٠ - مردن درگذشتن .
لیل التمام درازترین شبهای سرما یا آن سه شب است که در درازی با هم برابر باشند یا شبی است که بدوازده ساعت یا زاید از آن رسد یا شب چهارده از ماه .

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] تمام (ابهام زدایی). تمام ممکن است اسم برای اشخاص ذیل باشد: • تمام بن عامر، تَمّامِ بْنِ عامِر، ابوغالب (۱۸۴- جمادی الآخر ۲۸۳ق/۸۰۰- ژوئیۀ ۸۹۶م)، وزیر ، ادیب ، شاعر و تاریخ نگار اندلسی• تمام رازی، تَمّامِ رازی، ابوالقاسم تمام بن محمد بن عبدالله بجلی (۳۳۰- محرم ۴۱۴ق/۹۴۲- مارس ۱۰۲۳م)، محدث ایرانی تبار دمشق• ابوغالب تمام بن غالب، تمّام بن غالب بن عمر (عمرو)، لغت شناس نیمه نخست سده پنجم
...

ویکی واژه

بدون کم و کاست،
کامل، درست، رسا، بی‌عیب، همه، همگی.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم