لغت نامه دهخدا
معروفی گوید ( رمل ):
می بر ساعدش از ساتکنی سایه فگند
گفتی از لاله پشیزه ستی بر ماهی شیم.
عماره گوید ( هزج ):
جای کمرت شعر عماره ست همانا
کز یافتنش خیره شود وهم خردمند.
هم عماره گوید ( قریب ):
پیراهنم از خون و آب دیده
چون توز کمان گشت و من کمانم.
شاعر گوید ( هزج ):
زین آمدن دیرت و غایب شدن زود
شادی ز دلم گم شد و اندوه بیفزود
چون تشنه مخمور که آب سحری سرد
ساقی به بلور اندر بنمودش و بربود.
تشبیه بلیغتر آن بود که چیزی پوشیده ظاهر گردانی به تشبیه چنانکه خسروی گوید ( قریب ):
اندر دل تو زفتی و بخیلی
معروفتر از کرده های دیگر.
عنصری گوید( هزج ):
هزیمت رفتگان چونان همی رفتند روی از پس
چو اندر رستخیز آن کس کجا گوینده بهتان
دو دست اندر عنان چونان چو اندر سلسله دوزخ
دو پای اندر رکاب ایدون چو اندر کنده زندان.
هم عنصری گوید ( مجتث ):
اگرچه باد ندارد ز نقش و عطر خبر
ببابش اندر نقاش گردد و عطار
گهی بگستردش همچو مشک بر لاله
گهیش توده کند چون بنفشه بر گلزار
گهش چو سلسله دارد شکسته بر پیوند
گهش چو دایره دارد کشیده بر پرگار
ازوست رونق آن روی و این چنین نشگفت
که ابر تیره بودرونق شکفته بهار.
کسایی گوید ( مجتث ):
دو دیده من و از دیده اشک دیده من