لغت نامه دهخدا
ترکان. [ ت َ ] ( اِ ) لقب زنان از عالم بی بی و بیگمه. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) :
کار ترکانست نی ترکان برو
جای ترکان خانه باشد، خانه شو.مولوی.|| ملکه یا از نزدیکان زنانه شاه از مادر و جز آن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || از القاب سلاطین ماوراءالنهر بوده اعم از مرد یا زن. ( یادداشت ایضاً ).
ترکان. [ت ُ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان الموت که در بخش معلم کلایه شهرستان قزوین و در 9 هزارگزی جنوب خاوری معلم کلایه و 46 هزارگزی راه عمومی قرار دارد. کوهستانی و سردسیر است و 69 تن سکنه دارد آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات و شغل مردم آنجا زراعت است. راه مالرو صعب العبوری دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1 ).
ترکان. [ ت ُ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان شیراز که در 12 هزارگزی جنوب خاروی شیراز و 2 هزارگزی شوسه شیراز به جهرم و فیروزآباد واقع است. جلگه ای معتدل است و 148 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول آن غله و صیفی کاری است. شغل اهالی زراعت است وراه مالرو دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
ترکان. [ ت ُ ] ( اِخ ) دیهی معروف به مرو. ( از معجم البلدان ).
ترکان. [ ت ُ ] ( اِخ ) قریه ای است به یک فرسنگی میانه جنوب و مشرق شیراز. ( از فارسنامه ناصری ).
ترکان. [ ت َ ] ( اِخ ) رجوع به ابی صالح ترکان شود.
ترکان. [ ت َ ] ( اِخ ) ( بی بی... ). رجوع به بی بی ترکان شود.
ترکان. [ ت ُ ] ( اِخ ) ترک ، ترکستان :
گر ایدونکه گویی که ترکان و چین...
بگیرم زنم آسمان بر زمین
مپندار کین نیز نابودنیست
نشاید کسی کو نفرمودنیست.فردوسی.رجوع به ترکستان شود.