لغت نامه دهخدا
بؤب. [ ب ُ ءَ ] ( ع اِ ) ( از «ب ٔب » ) اسب نجیب کوتاه قد درشت گوشت گشاده گام. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).
بوب. ( اِ ) فرش و بساط خانه. ( برهان ) ( آنندراج ). فرش و بساط که آنرا انبوب نیز گویند. ( جهانگیری ) ( رشیدی ). بساط فرش. ( صحاح الفرس ) ( شرفنامه منیری ). فرش که آنرا انبوب نیز گویند. «بوب » در ارمنی. «بوب » پهلوی. «بوپ » فرش. ( حاشیه برهان قاطع چ معین ) :
شاه دیگر روز بزم آراست خوب
تختها بنهاد و برگسترد بوب.رودکی.|| بلغت رومی ، بوب و کوب بمعنی حصیر باشد. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ).