لغت نامه دهخدا
بهین کار اندر جهان آن بود
که ماننده کار یزدان بود.ابوشکور بلخی.بهین زنان در جهان آن بود
کزو شوی همواره خندان بود.فردوسی.کرا جاه و چیز و جوانیش هست
بهین شادی این جهانیش هست.اسدی.سپهبد بهین برگزید از میان
ببخشید دیگر بر ایرانیان.اسدی.که کرد بهین کار جز بهین کس
حلاج نبافد هگرزدیبا.ناصرخسرو.بنگر که بهین کار چیست آن کن
تا شهره بباشی بدین و دنیا.ناصرخسرو.بدترین مرد اندر این عالم به بهین زنان دریغ بود. ( سندبادنامه ).
چون بهین مایه ات برفت از دست
هرچه سود آیدت زیان پندار.خاقانی.دست بر سر زنی گرت گویم
کان بهین عمر رفته باز پس آر.خاقانی.و مهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد. ( گلستان ).
وضع دوران بنگر، ساغر عشرت برگیر
که بهر حالتی این است بهین اوضاع.حافظ.|| انتخاب کرده شده و برگزیده هر چیز باشد. ( برهان ). انتخاب شده و برگزیده ترین هر چیزی. ( ناظم الاطباء ). برگزیده. منتخب. ( فرهنگ فارسی معین ). || توانگری یافتن. ( برهان ) ( شرفنامه ) ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) ایام هفته. ( برهان ) ( جهانگیری ) ( رشیدی ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به بهینه شود. || حلاج و نداف. ( برهان )( جهانگیری ) ( رشیدی ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به بهینه شود.