لغت نامه دهخدا
چنانکه اشتر ابله سوی کنام شده
ز مکر روبه و زاغ وز گرگ بی خبرا.رودکی.گاو مسکین ز کید دمنه چه دید
وز بد زاغ بوم را چه رسید.رودکی.زاغ سیه بودم یک چند نون
باز چو غلبه بشدستم دورنگ.منجیک.زاغ بیابان گزید، خود به بیابان سزید
باد بگل بروزید، گل به گل اندر غژید.کسائی.وآن زاغ نگه کن چگونه پرد
مانند یکی قیرگون چلیپا.عماره مروزی.یکی دشت پیمای پرّنده زاغ
بدیدار و رفتار زاغ و نه زاغ.اسدی ( گرشاسب نامه ).