لغت نامه دهخدا
مرا غرمج آبی بپختی به پی
به پی از چه پختی تو ای روسپی.خجسته.پس عباد [ ابن زیاد ] او [ ابن مفرغ ] را بیاورد و ادب کرد و محبوس ، و بدست حجامان داد آن حجامان برفته بودند و خوکان اهلی را سیکی بار کردند و بیاوردند و این شاعر [ ابن مفرغ ] آن بخورد و مست گشت دیگر روز اندر مستی او را اسهال افتاد کودکان نگاه همی کردند، از بس سیاهی که آن اسهال او بود و منادی می کردند بزبان پارسی که : شبست این... او جواب کرد ایشان را هم بپارسی که :
آبست و نبیذست
و عصارات زبیب است
دنبه فربه و پی است
و سمیه هم روسپی است.
و سمیه نام مادرزیاد بود. ( تاریخ سیستان ص 96 ).
ای زن او روسپی این شهر را دروازه نیست
نه بهر شهری مرا از مهتران پروازه نیست.مرصعی ( از فرهنگ اسدی ).عالم دون روسپی است چیست نشانی آن
آنکه حریفیش پیش وآن دگری در قفاست.مولوی ( دیوان شمس ).حکما گویند چار کس از چار کس بجان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب. ( گلستان ).
- زن روسپی ؛ آنکه زن روسپی دارد. دشنامی بوده است چون زن قحبه :
یا بکش این کافر زن روسپی را آشکار
پادشاهان از برای مصلحت صد خون کنند.انوری.چگویی در علی آبی چگویی
که خاک از خون این زن روسپی به.نظامی عروضی.چون نبودش صبرمی پیچید او
کاین سگ زن روسپی ناچیز گو.مولوی ( مثنوی ).نی حلیمی مخنث وار نیز
که شود زن روسپی زآن و کنیز.مولوی ( مثنوی ).