لغت نامه دهخدا
گویی همه بر من بکار بندد
هر شعبده کاین روزگار دارد.مسعودسعد.دل شعبده ای گشاده از فکرت
جان معجزه ای نموده در انشاء.مسعودسعد.به یک شعبده بست بازیش را
تبه کرد نیرنگ سازیش را.نظامی.چو زین شعبده یافت شاه آگهی
فرودآمد از تخت شاهنشهی.نظامی.شعبده تازه برانگیختم.
هیکلی از قالب نو ریختم.نظامی.- شعبده بازه ؛ شعبده باز. ( آنندراج ) :
تأثیر شد ار دختر رز رام تو جانان
سحر است فسان سازی این شعبده بازه.محسن تأثیر ( از آنندراج ).رجوع به مدخل شعبده باز شود.
- شعبده کردن ؛ چشم بندی نمودن. تردستی و نیرنگ کردن : روزی در حمامی رفت. چند کس را گواه گرفت که هیچ شعبده نکند و هر شعبده کند دروغ باشد. ( منتخب لطایف عبید زاکانی ، چ برلن ص 139 ).
- شعبده وار ؛ برطریق شعبده. به نحو چشم بندی. ( فرهنگ فارسی معین ).