لغت نامه دهخدا
سوف. [ س َ ] ( ع مص ) بوی کردن چیزی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || ( اِمص ) صبر. شکیبایی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
سوف. [ س َ ] ( اِ ) امید. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ): فلان یقتات السوف ؛ فلان به امید زندگی میکند. ( منتهی الارب ). || انتظار. ( ناظم الاطباء ).