لغت نامه دهخدا
بدو گفت مردی سوی رودبار
برود اندرون شد همی بی سنار.ابوشکور.نه در کناره مر او را پدید بود گذر
نه در میانه مر او را پدید بود سنار.فرخی.دمان همچنان کشتی مارسار
که لرزان بود مانده اندر سنار.عنصری.یکی مرده ماهی همان روزگار
برافکنده موجش بسوی سنار.اسدی.گهی بد همانجا بدریا کنار
گرفته ز دریا کنارش سنار.اسدی.|| ( ص ) شخص عاشق و گرفتار. ( برهان ). عاشق. ( جهانگیری ).
سنار. [ س ُن ْ نا ] ( ع اِ ) گربه. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ).
سنار. [ س ُ ] ( اِ ) زن پسر که عروس باشد و بترکی گلن خوانند و بهندی زرگر را گویند. ( برهان ) ( جهانگیری ).