لغت نامه دهخدا
اگر حذر نکند سود با سفاهت او
چنین ز نیک و بد او چرا همی پرسی.ناصرخسرو.بر من ز شمانیست سفاهت عجب ایرا
اینند که در دین فقها آن سفهااند.ناصرخسرو.سخن نگویند الا بسفاهت.سعدی ( گلستان ).زبان بدشنام ایلچیان بگشادند و سفاهت آغاز کردند. ( تاریخ رشیدی ). || جنجال و ستیزه : شیرازیی در مسجد بنگ می پخت خادم مسجد بدو رسید با او از در سفاهت درآمد. ( منتخب اللطایف عبید زاکانی ص 147 ).
سفاهة. [ س َ هََ ] ( ع مص ) نادان و تنگ خرد شدن. ( المصادر زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ). رجوع به سفاهت شود.