لغت نامه دهخدا
زمین ز تنگی همچون دلی شده غمگین
هوا ز گرمی همچون سری شده سرسام.مسعودسعد.این علت جان بین همی علت زدای عالمی
سرسام وی را هر دمی درمان نو پرداخته.خاقانی.بیمار دل است و دارد از کفر
سرسام خلاف و درد خلان.خاقانی.تب مرا گفت که سرسام گذشت
من پس آن شوم انشأاﷲ.خاقانی.سودای دلش بسر درآمد
سرسام سرش بدل برآمد.نظامی.دماغ زمین از تف آفتاب
به سرسام سودا درآمد ز خواب.نظامی.شهدی که ز سر نشتر زنبور بجستست
سرسام ز پی دارد اگرچند گزیدست.عطار.گفت اسبابی پدید آرم عیان
از تب و قولنج و سرسام و سنان.مولوی.ترا سرسام جهل است و سخن بیهوده میگویی
حکیمی نیست حاذق تا که درمانی کند در وقت.سلمان ساوجی ( از شرفنامه ).