لغت نامه دهخدا
نظری کن به حال من زین به
زآنکه من هم رعیتم در ده.اوحدی. || اتباع پادشاه. تبعه یک کشور. ( از فرهنگ فارسی معین ). ساکن هر ولایت و کشوری. تابع. ( ناظم الاطباء ) :
دل من چون رعیتی است مطیع
عشق چون پادشاه کامرواست.فرخی.خشم لشکر این پادشاه [ناطقه ] است که بدیشان.... رعیت را نگاهدارد. ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 250 ). فکر و تدبیرش صرف نمی شود مگر در نگهبانی حوزه اسلام و رعیت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 312 ). باش از برای رعیت پدری مشفق. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 313 ). امیر گفت : بباید گفت تا رعیت آهسته فرونشینند و هر گروهی بجای خویش باشند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 292 ). خیمه ملک است و ستون پادشاه و طناب و میخها رعیت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 386 ).
امروز تو میر شهر خویشی
کت پنج رعیت است مأمور.ناصرخسرو.از حقوق رعیت بر پادشاه آن است که هر یکی را بر مقدار خرد و مروت به درجه ای رساند. ( کلیله و دمنه ). پادشاهان را در سیاست رعیت... بدان حاجت افتد. ( کلیله و دمنه ).
شاه که ترتیب ولایت کند
حکم رعیت به رعایت کند.نظامی.رعیت به اطفال نارسیده ماند و پادشاه به مادر مهربان. ( مرزبان نامه ).