لغت نامه دهخدا
- یسیر گرفتن ؛ اسیرگرفتن : و نگذاشت که یک نفر آدمی یسیر گیرند چنانکه لشکریان یک چهارپای از آن شهر بیرون نیاوردند. ( تاریخ غازانی ص 44 ).
یسیر. [ ی َ ] ( ع ص ) آسان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( دهار ) ( غیاث ) ( مهذب الاسماء ). سهل. هین. آسان خوار. مقابل دشخوار. مقابل دشوار. ( یادداشت مؤلف ).
- یسیر کردن ؛ آسان کردن. سهل گردانیدن :
بر تو یسیر کرد خداوند کار تو
ایزد کناد کار همه بندگان یسیر.منوچهری.گروهی بی حساب اندرشوند و گروهی را حساب یسیر کنند و گروهی رابه شفاعت تو ببخشند. ( کشف المحجوب هجویری ص 296 ).
|| اندک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء )( آنندراج ) ( دهار ) ( غیاث ). کم. قلیل. بکی. نزر. نزیر. نذر. منزور. مقابل کثیر. ( یادداشت مؤلف ) : طبع بهیمی را که داعیه بی خویشتنی و مهیج خلیعالعذاری است از خود دور می گرداند و آن در مدتی یسیر تیسیر می پذیرد. ( سندبادنامه ص 54 ). || قمارباز. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
یسیر. [ ی ُ س َ ] ( اِخ ) ابن عمرو، مخضرم است یعنی جاهلیت و اسلام را دریافته. ( یادداشت مؤلف ).