لغت نامه دهخدا
کنیزکان بگرد او کشیده صف
ز کرکی و نعامه و قطای او.منوچهری.آن کرکی با کرکی گوید سخن ترکی
طوطی سخن هندی گوید به که مازل.منوچهری.آن کرکی گوید که تویی قادر قهار
از مرگ همی قهر کنی مر حیوان را.سنایی.رجوع به صبح الاعشی ج 2 ص 62، تحفه و کلنگ شود.
کرکی. [ ک ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به کرک. دارای کرک. ( فرهنگ فارسی معین ). || پارچه پرزدار و نرم. ( یادداشت مؤلف ).
کرکی. [ ک َ کا ] ( ع ص ) مخنث. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ).
کرکی. [ ک َ رَ کا ] ( اِخ ) حصاری است از اعمال اوریط در اندلس ولایت و دهات دارد. ( از معجم البلدان ).