کاهنده

لغت نامه دهخدا

کاهنده. [ هََ دَ / دِ ] ( نف ) کم گرداننده. کم کننده و نقصان دهنده :
به مردی فزاینده عز مؤمن
به شمشیر کاهنده کفر کافر.فرخی سیستانی. || کم شونده. رو به کاهش گذارنده :
گر فزونی نپذیرد جز کاهنده
چه همی بایدت این چونین افزونی.ناصرخسرو. || میرنده. مردنی. ناپایدار :
همه دانش او راست ما بنده ایم
که کاهنده و هم فزاینده ایم.فردوسی.رجوع به کاهش شود.

فرهنگ عمید

کم کننده.

فرهنگ فارسی

کم گرداننده کم کننده

فرهنگستان زبان و ادب

{reductant} [شیمی، مهندسی بسپار] ماده ای که به عنصر یا ترکیب الکترون دهد و بدین ترتیب از ظرفیت مثبت آن بکاهد
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم