لغت نامه دهخدا
به مردی فزاینده عز مؤمن
به شمشیر کاهنده کفر کافر.فرخی سیستانی. || کم شونده. رو به کاهش گذارنده :
گر فزونی نپذیرد جز کاهنده
چه همی بایدت این چونین افزونی.ناصرخسرو. || میرنده. مردنی. ناپایدار :
همه دانش او راست ما بنده ایم
که کاهنده و هم فزاینده ایم.فردوسی.رجوع به کاهش شود.