ک

لغت نامه دهخدا

ک. ( حرف ) حرف بیست و پنجم از الفبای فارسی و بیست و دوم از حروف هجای عرب و یازدهم از حروف ابجد و نام آن کاف است. و در حساب جُمَّل آن را بیست گیرند و برای تشخیص از کاف پارسی یا «گ » آن را کاف تازی و کاف عربی گویند، و آن از حروف مصمته و مائیه و هم از حروف مکسور است ، و علامت خاصه است برای «کالسّابق » یعنی حکم آیه یا کلمه ای از قرآن که علامت «ک » بالای آن نهاده باشد بهنگام وقف و وصل در حکم آیه یا کلمه سابق است.
ابدالها:
>در فارسی گاه بدل ِ «ب » آید:
کرغست = برغست.
کوف = بوف.
ترنج = برنج.
> و گاه به «پ » بدل شود:
کرنج = پرنج.
> و گاه بدل به «ج » گردد:
کفک = کفج.
> و در تعریب نیز گاهی بدل به «ج » گردد:
زاک ( زاگ ) = زاج.
اوزکند ( اوزگند ) = اوزجند.
کبک = قبج.
پیک = فیج.
> و گاه در فارسی به «چ » بدل شود:
پوک = پوچ.
کرک = کرچ.
کمچه = چمچه.
کلباسه = چلپاسه.
انچوکک = انچوچک.
> و گاه بدل ِ «خ » آید:
نارکوک = نارخوک.
کمان = خمان.
کم = خم.
کرنا = خرنا.
کوسه = خوسه. ( در کوسه گلین و رکوب کوسج و خوسه )
شاماکچه = شاماخچه.
> و در تعریف نیزبدل ِ «خ » آید:
کنده = خندق.
کسری = خسرو.
> و گاه در فارسی بدل به «ز» شود:
مکیدن = مزیدن.
کن = زن. ( برابر مرد ).
> و گاه بدل به «ش » گردد:
کولا =شولا.
کالی پوش ( گالی پوش ) = شالی پوش.
> و در تعریب نیز گاه بدل به «ش » شود:
پَرَک = افراشه. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
> و گاه در فارسی به «غ » بدل شود:
شکا = شغا.
زاک = زاغ.
چکندر ( چگندر ) = چغندر.
چکوک ( چگوگ ) = چغوک.
>و گاه به «ف » بدل گردد:
کون = فون. ( در لهجه های فارسی ).
> در تعریب گاه بدل ِ «ق » آید:
تریاک = تریاق.
کبک = قبج.
کاشان =قاسان.
کرته = قرطه :
تن همان خاک گران و سیه است ارچند
شاره و ابفت کنی قرطه و شلوارش.ناصرخسرو.> و در تعریب گاه بدل ِ «گ ِ» آید:
کنز = گنج.
کزر = گزر.
> و گاه در آخر کلمات فارسی بدل «هاء وقف » آید:
ببک = ببه. ( مردم چشم ).
تک = ته.
چنبرک = چنبره.
چوبک = چوبه.
جوجک = جوجه.
کارنامک =کارنامه.
نامک = نامه.
> و گاه بدل ِ «ی » آید:
شدکار = شدیار.
> حرف «ک » در عربی گاهی به «تاء» بدل گردد:

فرهنگ معین

(حر. ) بیست وپنجمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۲٠ در حساب ابجد.

فرهنگ عمید

نام واج «ک».
بیست وپنجمین حرف الفبای فارسی، کاف. &delta، در حساب ابجد: «۲۰».

فرهنگ فارسی

بصورت پسوند باخر اسم یا صفتی که بجای اسم نشیند ملحق گردد و آن بمعناهای ذیل آید : ۱ - تصغیر کوچکی : ( از حال نباتی برسیدم بستوری یک چند همی بودم چون مرغک بی پر ) ( ناصر خسرو ) ۲ - تحبیب دلسوزی و ترحم : ( پس از گریه مرد پراکنده روز بدو گفت کای مامک دلفروز ) ( گلستان ) ۳ - لطافت ظرافت : ( تاتو نیایی ننمایند هیچ دختر کان رویکها از حجاب ) . ( ناصر خسرو ) ۴ - تحقیر توهین : ( چون زبون کرد آن جهودک جمله را فتنهای انگیخت از مکر ودها ) . ( مثنوی ) ۵ - تقلیل اندکی : ( او را چیزکی دادندی و تیمار کی داشتندی ) . ( مرغ که آبکی خورد سر سوی آسمان کند گویی اشارتیست این بهر دعای شاه را ) . ( خاقانی ) ۶ - کوتاهی : ( گر من شبکی زان تو باشم چه شود ? خاری ز گلستان تو باشم چه شود ? ) ( سعدی ) ۷ - اسم آلت سازد : غلطک ( غلتک ) . ۸ - نسبت و تشبیه : پشتک دستک ناخنک . ۹ - اسم صوت سازد : بد بدک سوتک غرغرک فشک ( فشنگ ) . ۱٠ - از صفت اسم سازد : زردک سرخک کالک گرمک . ۱۱ - از فعل اسم سازد : بندک کندک ( خندق ) . ۱۲ - افاد. مکان و جایگاه کند : انجیرک ( دهی در کرمانشاه ) بادامک ( دهی در قزوین و جاهای دیگر ) بیدک ( نام چند آبادی از جمله در فارس و دماوند ) . ۱۳ - معنی همچون و سان و گونه مانند آن دهد : ( دوش متواریک بوقت سحر اندر آمد بخیمه آن دلبر ) . ( فرخی ) ( یعنی : متواری گونه چون متواری ) . ۱۴ - گاه افاد. معرفه کند ( بجای الف و لام در عربی ) : ( مردک آمد شما نبودید ) . [ دخترک نزدیک بود بحوض بیفتد ] .
حرف بیست و پنجم از الفبای فارسی یکی از حروف هجا است

دانشنامه عمومی

ک حرف بیست و پنجم در الفبای فارسی، ( به شکل ک ) حرف بیست ودوم در الفبای عربی و یازدهمین حرف از حروف الفبای عبری ( کاف כ ) است. نام این حرف «کاف» است.
این حرف در فارسی پسوند تصغیر نیز هست که به صورت «ـَ ک» به پایان واژه ها می چسبد.
• الفبای عبری
• الفبای فارسی
• الفبای فنیقی
• حروف عربی
• همه مقاله های خرد
• مقاله های خرد زبان شناختی

دانشنامه آزاد فارسی

بیست وپنجمین حرف از الفبای فارسی و حرف بیست ودوم از حروف الفبای عربی و یازدهمین حرف ابجد که در حساب جمل نمایندۀ عدد بیست محسوب می شود. در عبری kâp و در یونانی kâppa است. حرف «ک»، از نظر آوایی، نمایندۀ صامتِ کامی ـ انفجاری بی واک است. آن را «کِ= ke» و «کاف= kâf» و کاف عربی یا تازی می نامند. حرف «ک» به عنوان پسوند صرفی و اشتقاقی به کلمات مختلف اضافه می شود و مفهوم جدیدی به آن می دهد و در چنین موارد، حرکت قبل از آن، فتحه است. مهم ترین آن ها عبارت اند از: ۱. برای تحبیب، که به اسم اضافه می شود و مفهوم دوست داشتنی را دربر دارد، مثلِ طفلک، مرغک؛ ۲. برای تحقیر، مثلِ گروهک، مردک؛ ۳. برای تشبیه، مثلِ عقربک، پستانک؛ ۴. برای تصغیر، مثلِ شلوارک، شهرک؛ ۵. برای ساختن اسم از بن فعل، مثلِ روروک، سُرسُرک؛ ۶. برای ساختن قید تقلیل، مثلِ بهترک، بیشترک، دیرترک؛ ۷. برای ساختن اسم از صفت، مثلِ زردک، سرخک، سفیدک. در فارسی کهن، حرف «ک» به جایِ حرف ربط وابستگی «که» در نظم و نثر، کاربرد داشته است، مثلِ آنک به جای آنکه، زیراک به جای زیراکه، چنانک به جای چنانکه.

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی کَـ: مثل - مانندِ
معنی ذَانِکَ: با تو هستم این دو (پسوند "کَ" برای جلب توجه شنونده به کار رفته است و ذان تثنیه "ذا" ست که اسم اشاره به معنی این می باشد )
تکرار در قرآن: ۱۴۷۸(بار)

ویکی واژه

نیاهندوایرانی
کاف، بیست وپنجمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۲۰ در حساب ابجد.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم