لغت نامه دهخدا
گوئی بهی چو من ز غم عشق زردگشت
از شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن.رودکی.چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته
ماغ سیه با دو بال غالیه آمیخته.منوچهری ( از لغت فرس ).در فرهنگ اسدی خطی آقای نخجوانی که تاریخ کتابت آن 766 است کلمه «چوک » «کوچ » آمده است بهمین معنی و با همین شعر منوچهری لیکن مصرع دوم این است : «بانگ کنان تا سحر آب دهان ریخته ». ( یادداشت مؤلف ).
چوک. ( اِ ) آلت تناسل. ( جهانگیری ) ( برهان ) ( آنندراج ) ( فرهنگ سروری ) ( انجمن آرا ) ( فرهنگ خطی ) ( فرهنگ نظام ) ( ناظم الاطباء ). نره. مردی. آلت تناسل. ( یادداشت مؤلف ). آلت تناسل مرد. نره. ( فرهنگ فارسی معین ). در پهلوی چوک و در طبری چیک ( کیر ) در عربی «شیق ». سر ذکر و آلت مرد است. ( حواشی برهان ) :
بر کسی چون کمان ندافی
بزنی چوک چون چک نداف.فرالاوی. || زانو زدن شتر. ( جهانگیری ) ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( ناظم الاطباء ) :