لغت نامه دهخدا
- چوبه دار ؛ چوبی که گناهکاران را از حلق بدان آویزند و بکیفر رسانند. صلیب.چوب دار. دار. ( یادداشت مؤلف ) :
کانی که عقیقی ندهد سنگ سیاه است
نخلی که بباری نرسد چوبه دار است.شانی تکلو ( از آنندراج ). || چوبک. چوبه اشنان. چوبک اشنان. بیخ آذر بویه است که نیز چوبک گویند. بیخ مریم یک نوعی از آنست که پلاس و گلیم شوی هم گویند. ( یادداشت مؤلف ). گیاهی از تیره قرنفلیان. ( فرهنگ فارسی معین ). چقان ( درتداول مردم قزوین ). رجوع به چوبک شود.
- چوبه شتر ؛ جل شتر. ( ناظم الاطباء ).
|| ( اِ ) ( از: چوب + هاء ) این کلمه گاه با معدود اعداد کلمه تیر بکار رود، چون : یک چوبه تیر و دوچوبه تیر :
بینداخت سه جای سه چوبه تیر
برآمد خروشیدن دار و گیر.فردوسی.سپه چار بار از یلان صدهزار
همه گرد و شایسته کارزار
به یک چوبه تیر تو گشتند باز
برآسود ایران ز گرم و گداز.فردوسی.بزد هم بر آن گونه ده چوبه تیر
بر او آفرین کرد برنا و پیر.فردوسی.