لغت نامه دهخدا
بشد بر تخت زر اردای ویراف
پنامی بر رخ و کشتیش بر ناف.بهرام پژدو ( از فرهنگ رشیدی ). || تعویذی باشد که به جهت دفع چشم زخم بکار آرند. ( برهان قاطع ). تعویذ بود که به جهت چشم زخم با خود دارند و آن را چشم پنام نیز گویند. ( فرهنگ جهانگیری ). حرز. وقایه. || آنچه برای چشم زخم کنند. ( برهان قاطع ). و من گمان میکنم که در بیت ذیل کلمه بنام که نسخه بدل آن نیز بیاد است همین پنام است :
بنام طره دل بند خویش خیری کن
که تا خداش نگهدارد از پریشانی.حافظ. || پوشیده. پنهان. ( برهان قاطع ). مخفف پنمام [ پنهام ؟ ] بمعنی پنهان. ( فرهنگ رشیدی ) :