لغت نامه دهخدا
وقتست کز فراق تو و سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش.حافظ.گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند
عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش.حافظ.
پخت. [ پ ُ ] ( مص مرخم ) طبخ. پَزش. || مقداری از چیزی که در یک بار پزند یا در یک بار دردیگ کنند: یک پخت قهوه. یک پخت فلفل. یک پخت چای.
ترکیب ها:
-پل و پخت . دست پخت. دم پخت. مغزپخت. نیم پخت.رجوع به ردیف و رده همین کلمات شود.
|| طرز و حالت و شکل پختن. || لگد. لگد را گویند مطلقاً خواه اسب بر کسی زند و خواه آدمی و حیوانات دیگر. ( برهان ). تیپا.
- پخت کردن ؛ طبخ کردن : این نانوائی پخت نمی کند.