لغت نامه دهخدا
نیست در موکب جهان مردی
نیست در گلبن فلک وردی.خاقانی.با شکایتها که دارم از زمستان فراق
گر بهاری باز باشد لیس بعد الورد برد.سعدی. || گل سرخ :
ز آتش برون آمد آزادمرد
لبان پر ز خنده به رخ همچو ورد.فردوسی.اندرآ اسرار ابراهیم بین
کو در آتش دید ورد و یاسمین.مولوی.آنکه آتش را کند ورد و شجر
هم تواند کرد این را بی ضرر.مولوی.در فصل ربیع که آثار صولت بردآرمیده و ایام دولت ورد رسیده. ( گلستان سعدی ).
- ورد اصفر ؛ گل زرد.( فرهنگ فارسی معین ).
- وردالحِماق ؛ وردالفجار. وردالحمار. گل رعنا. ( تحفه حکیم مؤمن ). گل دوروی. رجوع به تحفه شود.
- ورد قصرانی ؛ ورد کامکاری. رجوع به ورد کامکاری شود.
- ورد کامکاری ؛ منسوب به کامکار که نام دهقانی در مرو بود. نوعی گل سرخ که بسیار سرخ رنگ است و آن را در شهر ری قصرانی منسوب به قصران قریه ای در ری ، و در عراق و الجزیره و شام جوری منسوب به شهر جور که شهری است در فارس گویند. ( فرهنگ فارسی معین از کامل ابن اثیر حوادث سال 307 هَ. ق. ).
- وَردِ مُرَبّی ̍ ؛ گل قند. ( غیاث اللغات ). گلقند. ( آنندراج ). معده را قوت دهد و طبیعت را نرم گرداند و آن برگ گل سرخ تازه قیمه کرده یا کوفته است که با قند سوده درآمیزند و به دست مالش دهند و چهل روز در آفتاب نهند :
می دراند کام و لنجش را دریغ
کآنچنان ورد مربی گشت تیغ.مولوی.- ورد منتن ؛ گل زرد. ( فرهنگ فارسی معین ).
|| نسترن را نیز گویند که یکی از گونه های وحشی گل سرخ است. ( فرهنگ فارسی معین ). || اسب گلگون. ( مهذب الاسماء ). اسب گلگون یعنی مابین کمیت و اشقر. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ج ، وُرد، وِراد، اوراد. ( اقرب الموارد ) :