لغت نامه دهخدا
نراد طرب به مهره بازی
از دست بنفش کرده ران را.خاقانی.بردم از نراد گیتی یک دو داو اندر سه زخم
گرچه از چارآخشیج و پنج حس در ششدرم.خاقانی.تخت نرد ملک را زآن سو که بدخواهان اوست
هفت نراد فلک خانه مششدر ساختند.خاقانی.نراد گفت بنشین تا یک ندب نرد بازیم. ( سندبادنامه ص 34 ).
- امثال :
طاس اگر راست نشیند همه کس نراد است .