لخته

لغت نامه دهخدا

لخته. [ ل َ ت َ / ت ِ ] ( ص ، اِ ) پاره. ( برهان ) ( اوبهی ). لخت. ( آنندراج ) ( برهان ) :
یا زنده شبی از غم او آنکه درست است
از تنگ دلی جامه کند لخته و پاره.خسروانی ( ازحاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). || بسته. دَلمه.
- لخته شدن خون و غیره ؛ بستن آن . دَلمه شدن آن. لخت شدن آن.
- لخته کردن ؛ کلچیدن.

فرهنگ معین

(لَ تِ ) (اِ. ) پاره ای از هر چیز، تکه .
( ~ . ) (ص . ) بسته ، منقعد، دلمه .

فرهنگ عمید

تودۀ سفت و لزج خون.

فرهنگ فارسی

تکه، پاره، حصه وتکه چیزی مثل لخته خون، تکه تکه
( صفت ) بسته منعقد دلمه .
پاره . لخت

فرهنگستان زبان و ادب

{floc} [شیمی، مهندسی محیط زیست و انرژی] توده های کوچکی از ذرات کلوئیدی که از تجمع ذرات ریز معلق پراکنده شده در یک سیال به دست می آید

ویکی واژه

پاره‌ای از هر چیز، تکه.
بسته، منقعد، دلمه.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم