لغت نامه دهخدا
شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود
نبرد بند قلاده شرف شیر ژیان.فرخی.و با لفظ بستن و کشیدن و گسستن مستعمل. ( آنندراج ) :
دست سگ بانْت چون قلاده کشد
شیر گردون سگ معلَّم باد.انوری ( از آنندراج ).صد دل به شکنج طره دربست
بر شیر ز مو قلاده بربست.شیخ ابوالفیض فیاضی ( از آنندراج ).شیر سیه برهنه ز هر زرّ و زیوری
سگ را قلاده در گلو و طوق در دم است.خاقانی.- امثال :
زن سلیطه سگ بی قلاده است . ( جامع التمثیل ).
قلاده به از سگ است . ( امثال و حکم دهخدا از نفایس الفنون ). نظیر: الساجور خیر من الکلب. ( امثال و حکم دهخدا ) :
قلاده نیم گسل گشت و شیر خشم آلود
من ار ز خویش بگفتم کنون تو میدانی.اخسیکتی ( از امثال و حکم ).
قلادة. [ ق ِ دَ ] ( اِخ ) شش ستاره که قوس نامیده میشوند. ( اقرب الموارد ). در منتهی الارب در ماده «ب ل د» آرد: بلدة، یکی از منازل قمر میان نعائم و معد ذابح و گاهی از آن عدول کرده به قلاده میرود.
قلادة. [ ق ِ دَ ] ( اِخ ) زمخشری گوید: کوهی است از کوههای قبلیة. ( معجم البلدان ).