لغت نامه دهخدا
ای که در بستان جانم شاخ مهر
دست در هم داده چون شاخ فریز.نزاری قهستانی. || نوعی گیاه خوشبوی را نیز گویند. || سجاف و فراویز جامه را هم گفته اند. ( برهان ) :
جاودان در ملک دولت زی که باشد بی تو ملک
همچو تن بی جان و جان بی عقل و جامه بی فریز.قطران.|| گوشت قدید و کباب گوشت قدید را نیز میگویند، یعنی گوشتی که آن را خشک کرده باشند. ( برهان ). رجوع به فریس شود. || کندن و ستردن موی و پشم باشد خواه از سر و خواه از عضو دیگر، چنانکه هرگاه گویند فلانی سر را فریز کرد، مراد آن باشد که سر را تراشید و پوست رافریز کرد یعنی پشم آن را کند. ( برهان ). فریز کردن. رجوع به فریز کردن و فرهنگ جهانگیری ذیل فریز شود.
فریز. [ ف َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش خوسف شهرستان بیرجند. آب آن از قنات و محصول عمده اش غله است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
فریز. [ ف َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند که دارای 491 تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آنجا غلات ، پنبه و میوه است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).