لغت نامه دهخدا
- فتق الاُرْبَیات ؛ فتق بیغوله ران ، و آن علت زنان را نیز افتد. ( از ذخیره خوارزمشاهی ).
- فتق بند ؛ جداگانه شرح داده خواهد شد. رجوع به فتق بند شود.
- فتق مراق البطن ؛ فتق پوست شکم ، و این علت زنان را نیز افتد. ( از ذخیره خوارزمشاهی ).
فتق.[ ف َ ت َ ] ( ع مص ) گشاده کس گردیدن زن. || ( اِ ) فراخی و ارزانی سال. ( از منتهی الارب ). || پگاه. سپیده دم. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
فتق. [ ف ُ ت ُ ] ( ع ص )زن چرب زبان گشاده سخن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
فتق. [ ف ُ ت ُ ] ( اِخ ) دهی است به طائف. ( منتهی الارب ). قریه ای است در طائف ، و گویند از مخلفه های طائف است. ( از معجم البلدان ).