لغت نامه دهخدا
به لگد ناف و زهار همه از هم بدرید
که از ایشان به تن اندر شده بودش غضبی.منوچهری.از آنجا که روا بود مر قضاءِ مرگ را که روح سعید امیر نصر را به غضب گیرد... مرا هم سزد و شاید که این ابیات را... انتحال کنم ، و به غضب در مرثیه امیرنصر برخوانم. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1272 هَ. ق. ص 446 ).
غضب دست در خون درویش داشت
ولیکن سکون دست در پیش داشت.سعدی ( بوستان ).- به غضب آمدن ؛خشم گرفتن. خشمگین شدن.