لغت نامه دهخدا
چون گربه باخیانت و چون موش نقب زن
چون عنکبوت جوله و چون خرمگس عوان.خاقانی. || رباینده. ( ناظم الاطباء ). || سخت گیرنده وظالم و زجرکننده. ( از آنندراج ) ( غیاث اللغات ) :
بدفعل عوان گرچه شود دوست به آخر
هم بر تو بکار آرد یک روز عوانیش.ناصرخسرو.مردم آنجا [ مایین ] بیشتر دزد باشند و عوان. ( فارسنامه ابن البلخی ص 123 ). مردم آنجا [ کازرون ] متصرف و عوان باشند و غماز. ( فارسنامه ابن البلخی ص 146 ).
خشم و ذوقت هست عکس دیگران
شادی قوادی و خشم عوان.مولوی.پس عوانان بی مراد آن سو شدند
باز غمازان کز آن واقف بدند.مولوی.- عوان طبع ؛ آنکه طبیعت عوان دارد :
چون پس از حمق عوان طبع شود