لغت نامه دهخدا
عریف. [ ع ُ رَ ] ( اِخ )ابن ابد. در قبیله حضرموت است. ( از منتهی الارب ).
عریف. [ ع ُ رَ] ( اِخ ) ابن ابراهیم. محدث بود. ( از منتهی الارب ).
عریف. [ ع ُرَ ] ( اِخ ) ابن ادهم. محدث بود. ( از منتهی الارب ).
عریف. [ ع َ ] ( اِخ ) ابن جشم. شاعر فارسی است. ( منتهی الارب ).
عریف.[ ع َ ] ( اِخ ) ابن سریع. تابعی است. ( منتهی الارب ).
عریف.[ ع َ ] ( اِخ ) ابن مازن. تابعی است. ( منتهی الارب ).
عریف. [ ع ُرَ ] ( اِخ ) ابن مدرک. محدث بود. ( از منتهی الارب ).