لغت نامه دهخدا
کبکان دری غالیه در چشم کشیدند
سروان سهی عبقری سبز خریدند.منوچهری.برگ گل سپید بمانند عبقری
برگ گل دو رنگ به کردار جعفری.منوچهری.سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای
خرقه پوشان را بود آنجا مسلم عبقری.سنائی.بسختی نگشت این نمد بسترم
روم زین سپس عبقری گسترم.سعدی.دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت
دامنکشان سندس خضرند و عبقری.سعدی.
عبقری. [ ع َ ق َ ری ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به عبقربن انمازبن اراش بن عمروبن المغوث بطنی از بجیلة. ( از اللباب ج 2 ص 115 ).