شماله

لغت نامه دهخدا

شماله. [ ش َ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) شمع خواه از موم باشد و یا از پیه. ( برهان ). شمع. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || نوعی از برنج. ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( از برهان ). در فرهنگهای دسترس من جز یک شعر بسحاق شاهدی برای شماله نیست ، ولی در سروری ، شعوری و برهان به این کلمه معنی شمع نیز داده اند و گمان می کنم فرهنگ نویسی بار اول معنی شماله را ندانسته و آنرا صفت گونه برای برنج دانسته بمعنی شمع ( در همین شعر ). فرهنگ انجمن آرا با این که تذکر نداده گویا ملتفت این خطا بوده و معنی شمع را به شماله نداده است. ( یادداشت مؤلف ) :
آن شمعها که در دل بسحاق برفروخت
از رهگذار نور برنج شماله بود.بسحاق اطعمه.

فرهنگ معین

(شَ لَ ) (اِ. ) شمع .

فرهنگ عمید

۱. شمع، موم.
۲. نوعی برنج.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - شمع موم . ۲ - نوعی برنج.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
فال پی ام سی فال پی ام سی فال تک نیت فال تک نیت فال راز فال راز فال سنجش فال سنجش