لغت نامه دهخدا
بینم همی شماتت بدخواهان
ورنه ز نیستی نبدی عارم.مسعودسعد.- امثال :
شماتت دشمن به از سرزنش دوست . ( امثال و حکم دهخدا ).
ملامت دوستان به که شماتت دشمنان . ( امثال و حکم دهخدا ).
- شماتت کردن ؛ شاد شدن از مکروهی که به دشمن رسد :
در کار هیچ دوست منافق نبوده ام
بر مرگ هیچ خصم شماتت نکرده ام.خاقانی.- شماتت ورزیدن ؛ شماتت کردن. شاد شدن از مکروه و ناملایمی که بر کسی رسد :
حاش که شماتت ورزم
چون خزان بینم نیسان اسد.خاقانی.|| دشمن کامی. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شماتة شود. || سرزنش. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). سرزنش کردن. ( فرهنگ فارسی معین ). ملامت. سرکوفت. بیغاره. ( یادداشت مؤلف ) : باز از شماتت اعدا می اندیشم. ( گلستان ). یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه. ( گلستان ). || غوغا. شور. فریاد. گیرودار. هنگامه. ( ناظم الاطباء ).
شماتة. [ ش َ ت َ ] ( ع مص ) مصدر بمعنی شمات. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). شاد شدن به غم دشمن. ( منتهی الارب ). شاد شدن به خرابی کسی. ( آنندراج ). شادی کردن به مکروهی که دشمن را رسد. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ). رجوع به شمات و شماتت شود. || زشت روی شدن. ( المصادر زوزنی ).