لغت نامه دهخدا
رومه. [ م َ / م ِ ] ( اِ ) موی اندام. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ). موی اندام نهانی. ( یادداشت مؤلف ). رنبه. ( از شرفنامه منیری ). موی زهار. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( از فرهنگ جهانگیری ) :
شد جای جای ریخته از ننگ روی او
ریشی که ننگ دارد از او رومه زهار.سوزنی.جان کن ای کور و جگرسوز و سخن نیکو گو
مژه و رومه چه کردند ترا می دانی.سوزنی.رومه سوزی مژه برمی کنی از نادانی
ای به هر کندن و هر سوختنی ارزانی.سوزنی.سرش همچون سر ماهیست لغزان
به بن بر، رومه مرغول چون شصت.سوزنی.
رومه. [ م ِ ] ( اِخ ) دهی از بخش شوسف شهرستان بیرجند. سکنه آن 219 تن. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
رومه. [ م َ ] ( اِخ ) مسقطالرأس ندایه پدرمادر یهویاکیم بود و کاندر بر آن است که همان رومیه ای است که در شمال سامره واقع و دیگری بر اینکه همان رومه می باشد که در نزدیکی حبرون است. ( از قاموس کتاب مقدس ).