لغت نامه دهخدا
گرفته روی دریا جمله کشتیهای برّ تو
زبهر مدح خوانانت ز شروان تا به آبسکون.رودکی.تو داری از کنار گنگ تا دریای آبسکون
تو داری از در کاکنج تا قصدار و تا مکران.فرخی.و در شعر آبْسْکون ، و نیز بسکون باء و حرکت سین آمده است :
چو بحر آبْسکون است چشمها تا شد
شریف قالب شهزاده را در آب سکون.رضی نیشابوری.و رجوع به آبسکن شود.
ابسکون. [ اَ ب َ ] ( اِخ ) رجوع به آبسکون شود.