لغت نامه دهخدا
خود تو آماده بدی برخاسته
جنگ او را خویشتن آراسته .رودکی.یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر کار آماده دل.فردوسی.چون همی شد بخانه آماده
دید مردی بره براستاده.عنصری.حاجب گفت که همه قوم با وی [ امیر محمدبن محمود ] خواهند رفت و فرزندان بجمله آماده اند. ( تاریخ بیهقی ). چون این مکار غدار بباید ساخته و آماده باید بود. ( کلیله و دمنه ).
گفتم ای گوسفند کاه بخور
کز علفها همینت آماده ست
گفت جو، گفتمش ندارم ، گفت
در کدیه خدای بگشاده ست ( کذا ).انوری ( از صحاح الفرس ).تو داری بدل گنج آماده را
تو کردی بلند آدمیزاده را.امیرخسرو.تکیه بر جای بزرگان نتوان زد بگزاف
مگراسباب بزرگی همه آماده کنی.حافظ.|| در اصطلاح بنایان ، گچی روان تر از بوم.