احتیاج

لغت نامه دهخدا

احتیاج. [ اِ ] ( ع مص ) نیازمند گشتن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر ). نیازمند شدن. حاجتمند شدن. افتقار. فقر. بی چیزی.حاجت. حاجتمندی. حاجتومندی. نیازومندی :
آنچه شیران را کند روبه مزاج
احتیاج است احتیاج است احتیاج.مولوی.ای صاحب متاع صباحت لطافتی
کاورده عاجزی بدرت احتیاج خویش.وحشی.- امثال :
احتیاج مادر اختراع است .
ازجان گذشته را بمدد احتیاج نیست .
این دست را مباد بر آن دست احتیاج .
هر علم را که رواج بود به قدر احتیاج بود. ( مقامات حمیدی ).
- احتیاج افتادن ؛ نیازمند گشتن :
شریف را بخسیس احتیاج می افتد
که برگ کاه بود داروی پریدن چشم.صائب.- احتیاج دادن ؛ محتاج کردن. نیازمند کردن :
مده احتیاجم بهر ناکسی
ذلیلم مکن بر درهر خسی.وحشی.- احتیاج داشتن ؛ نیازمند بودن. افتقار :
اگر به سایه بید احتیاج خواهی داشت
در آن جهان ، علم آه برفراز اینجا.صائب.|| رجوع کردن بسوی کسی.

فرهنگ معین

( اِ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) نیازمند شدن ، حاجتمند شدن . ۲ - (اِمص . ) حاجتمندی ، نیازمندی . ۳ - (اِ. ) نیاز، حاجت .

فرهنگ عمید

نداشتن چیزی که مورد لزوم است، حاجت داشتن، نیازمند بودن، حاجتمندی، نیازمندی.

فرهنگ فارسی

جاجتمندشدن، نیازمندشدن، حاجتمندی، نیازمندی
۱ - ( مصدر ) نیازمند گشتن حاجتمند شدن فقر. ۲ - ( اسم ) بی چیزی حاجتمندی نیازمندی . ۳ - ( اسم ) نیاز حاجت .

دانشنامه عمومی

روزنامه احتیاج سومین روزنامه ملی و غیردولتی ایران پیش از انقلاب مشروطه بود که انتشارش در سال ۱۲۷۷ آغاز شد. این روزنامه با چاپ سنگی منتشر می شد. علی قلی خان صفروف بعد از این روزنامه، روزنامهٔ دیگری به نام اقبال منتشر کرد که اولین شماره آن، شمارهٔ هشتم از روزنامه احتیاج بود.

ویکی واژه

esigenza
bisogno
نیازمند شدن، حاجتمند شدن.
حاجتمندی، نیازمندی.
نیاز، حاجت.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم