لغت نامه دهخدا
بفروز و بسوز پیش خویش امشب
چندان که توان ز عود و از چندن.عسجدی.افروختن توان ز یکی شمع صد چراغ.قطران.در این آتش که عشق افروخت بر من
دریغا عشق خواهد سوخت خرمن.نظامی.یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
دین ودل سوخته پروانه ناپروا بود.حافظ.حسد آنجا که آتش افروزد
خرمن عقل و عافیت سوزد.میرظهیرالدین مرعشی.- آتش افروختن ؛ توقید. تضریم. تثقیب. تأریث. ( المصادر زوزنی ). تأجیج. ایقاد. اشعال. ( یادداشت دهخدا ) :
چو ابر درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از هر دو تیغ.فردوسی.بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند.فردوسی.همان بی کران آتش افروختند
بهر گوشه ای آتشی سوختند.فردوسی.چو گرسیوز آن آتش افروختن
از افروختن مر مرا سوختن.فردوسی.میان دو کس آتش افروختن