لغت نامه دهخدا
- لب برچیدن ؛ حالتی که پدید آید در ملامح آنگه بگریه آغازیدن خواهد. ( یادداشت مؤلف ).
|| یک یک و دانه دانه برداشتن از زمین. یکان یکان چیزی بسیار عدد را با دست یا دهان یا منقار از زمین برداشتن. برگرفتن. ( یادداشت مؤلف ). چیزی پاشیده را یک یک از زمین برداشتن. التقاط. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ). لقط. ( تاج المصادر بیهقی ). لقطة.( دهار ). دانه دانه از زمین برداشتن به منقار چنانکه مرغان یا با دست چنانکه آدمی چیزهای خرد پراکنده را:تلقط؛ از هر جای برچیدن. ( زوزنی ) :
جوان بودم و پنبه فخمیدمی
چو فخمیده شد دانه برچیدمی.خجسته ( از صحاح الفرس ).مرغان فروآیند تا آن کرمان [ گرد آمده برعنبر را ] برچینند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). آنرا که [ دیوچه ای را که ] بتوان دید. [ در گلو ] بمنقاش برچینند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
هر شکر کز لفظ او برچید سمع
هم بر آن لفظ و بیان خواهم فشاند.خاقانی.برچینمش به مژگان سازم شریک احمر.خاقانی.چو گربه در نربایم ز دست مردم چیز
ور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم.سعدی. || گسترده را جمع کردن. نوردیدن. لوله کردن :
بدین خیره گفتارهای تباه
نگیری مرا دام برچین زراه.اسدی ( گرشاسب نامه ).بساط حسن رخت چید و خط تو برچید
از آنکه کار جهان چیدنست و برچیدن.؟- برچیدن جامه را ؛ فرا گرفتن ، برداشتن آن را.
- برچیدن داس ؛ بالا گرفتن آن.
- برچیدن دامن خرگاه ؛ بالا زدن آن.
|| پراکنده را گرد کردن. منتشر را جمع آوردن : بدره های درم بیاوردند و از بام بر لشکر همی پراکندند و ایشان برچیدند. ( تاریخ سیستان ). || جمع کردن. فراهم آوردن از هر جای : جامه ار کهنه بودی که از مزابل برچیدی. ( تذکرة الاولیاء عطار ). || یکان یکان با گلوله و جز آن کشتن : تخم چیزی را از زمین برچیدن تا دانه آخر، کشتن. ( یادداشت مؤلف ). نیست کردن. نابود کردن :