برزگری

لغت نامه دهخدا

برزگری. [ ب َ زْ / زِ گ َ ] ( حامص مرکب ) تأریس. ( یادداشت مؤلف از تاج المصادر ). زراعت و کشاورزی. ( شرفنامه منیری ). برزیگری. فلاحت :
برزگری کن در این زمین و مترس ایچ
از شغب و گفتگو و غلغل خصمان.ناصرخسرو.مائده سازد از بره بر صفت توانگران
برزگری کند بکار از قبل کدیوری.خاقانی.برزگری کردی و از حراثت و زراعت نان خوردی. ( سندبادنامه ).
رجوع به برزیگری و زراعت شود.

فرهنگ عمید

کشاورزی، زراعت.

فرهنگ فارسی

تاریس زراعت و کشاورزی .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم