برآمده

لغت نامه دهخدا

( برآمده ) برآمده. [ ب َ م َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب / نف مرکب ) نعت مفعولی از برآمدن. || محروم شده. از دست خارج شده. بیرون شده : وردانشاه و علی با خدمت اصفهبد آمدند برهنه و از ملک برآمده. هر دو را نان بدید کرد و تیمار داشت میفرمود. ( تاریخ طبرستان ). || رفیع. بلند. مشرف. مرتفع. || عالی. || برجسته :ناهده ؛ برآمده پستان. ( منتهی الارب ). || طلوع کرده. طالعشده. || حاصل شده ، چنانکه کام برآمده یعنی مقضی المرام و کامیاب شده و حاجت برآمده ، یعنی حاجت روا شده. || تربیت شده. بارآمده. پرورش یافته. پرورده. پروریده. روئیده. || گذشته. سپری شده : گفت بیافریدیم آدم را... سالها بر او برآمده. ( ترجمه تفسیری طبری ). || ( اِ مرکب ) دهلیز و پیشگاه ایوان. ( آنندراج ).

فرهنگ عمید

( برآمده ) ۱. بالاآمده، برجسته، ورم کرده.
۲. [قدیمی، مجاز] مشهور، معروف.

فرهنگ فارسی

( بر آمده ) ( اسم ) ۱- بالا آمده . ۲- ظاهر شده پدیدار گشته . ۳- برجسته . ۴- ورم کرده .
نعت مفعولی از بر آمدن یا محروم شده .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم