لغت نامه دهخدا
من بهر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم.مولوی.یکی گربه در خانه زال بود
که برگشته ایام و بدحال بود.سعدی ( بوستان ).من شکسته بدحال زندگی یابم
در آن زمان که بتیغ غمت شوم مقتول.حافظ.- بدحال شدن ؛ بدحال گشتن : تقهّل ، بدحال شدن. ( منتهی الارب ).
- بدحال گردیدن ؛ بدحال شدن : کسفت حاله ؛ بدحال گردید. ( منتهی الارب ).
- بدحال گشتن ؛ بدحال شدن : بدان رسد و بدان کشد که همه عاجز و مضطر و درویش و بدحال گردند. ( تاریخ قم ص 143 ). || بدسرانجام. || بدسرشت. || بدمزاج و تندخوی. ( ناظم الاطباء ).