لغت نامه دهخدا
شود نیکی افزون چو افزون شود
وز آهوی بد پاک بیرون شود.ابوشکور.و او را [ پرویز را ] اسبی بود شبدیزنام از همه اسبان جهان بچهار دست افزون تر و بلندتر و از روم بدست وی آمده بود. ( ترجمه طبری بلعمی ).
بر سرشان برنهند و پشت و ستیخون
سخت گران سنگی از هزار من افزون.منوچهری.افزون شود نشاط و از رنج کم شود
بی رود و می نباشد، یک روز و یک زمان.منوچهری.بدو گفت آن کس که افزون خورد
چو بر خوان نشیند خورش نشمرد.فردوسی.چو نبود دل ازبس غمش خون بره
چو باشد غم آنگاه افزون بره.اسدی.باندازه به ، هر که روزی خورد
که چون خوردی افزون بکاهد خرد.اسدی.چنان کامدی همچنان بگذری
خور و پوشش افزون ترا برسری.اسدی.همیشه تا بجهان در، کمی و افزونی است
حسود جاه تو کم باد و عمرت افزون باد.انوری.گر دوست از غرور هنر بیندت نه عیب
دشمن بعیب کردنت افزون کند هنر.خاقانی.وقت سرد است آتش افزون کن کز ابر
چشمه آتش فشان پوشیده اند.خاقانی.مال کم ، راحت است و افزون رنج
لاجرم مال بس نخواهد عقل.خاقانی.مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد.حافظ.هر کراغم فزون ، گفته افزون.یغما.هر که بی غم نخواهدش همه عمر
غمش افزون و عمر نقصان باد.
- افزون آوردن ؛ استفضال. افضال. ( تاج المصادر بیهقی ).
- افزون داشتن یکی را بدیگری در فخر ؛ افخار. فخور. فخاره. تفخیر. فخر. ( منتهی الارب ). افتخار کسی را بیشتر کردن.
- افزون از ؛ بیش از. زیاده. ( یادداشت دهخدا ) : آن روز در آن بازار افزون از صدهزار دینار بازرگانی کنند. ( حدود العالم ).
- افزون بودن ؛ بیشتر بودن. زیادتر بودن :
از این مایه گر لشکر افزون بود
ز مردی و از رای بیرون بود.فردوسی.