لغت نامه دهخدا
- کارافتاده ؛ در کار واقعشده. آزموده :
ز کارافتاده بشنو تا بدانی.سعدی. || کم رو. ( فرهنگ فارسی معین ). محجوب. ( یادداشت مؤلف ). || ساقطشده. ( ناظم الاطباء ). ساقط. محذوف ِ بیاض. ( یادداشت مؤلف ): در وسط این کتاب یکی صفحه افتاده دارد.( یادداشت مؤلف ).
- افتاده داشتن ؛ خرم در کتاب و مانند آن. ( یادداشت مؤلف ).
|| زبون گردیده. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). زبون. ( فرهنگ فارسی معین ). بیچاره. عاجز. ( یادداشت مؤلف ) :
چو خورد شیر شرزه در بن غار
باز افتاده را چه قوت بود.سعدی.افتاده تو شددلم ای دوست دست گیر
در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد.سعدی. || گسترده. پهن شده. انداخته شده.
- امثال :
سفره نیفتاده یک عیب دارد، افتاده هزار عیب ؛ این کنایه است از اینکه کاری را که مرد بکمال نتواند کرد بهتر آنکه آن کار نکند. ( از امثال و حکم دهخدا ).
|| ضدخاسته. ( مؤید ). پرت شده. زمین خورده. ( فرهنگ فارسی معین ) :
فقیهی بر افتاده مستی گذشت
بمستوری خویش مغرور گشت.سعدی.گرفتم کزافتادگان نیستی
چو افتاده بینی چرا ایستی.سعدی.خبرت نیست که قومی ز غمت بیخبرند
حال افتاده نداند که نیفتد باری.سعدی.صید اوفتاد و پای مسافر بگل بماند
هیچ افتدت که بر سر افتاده بگذری.سعدی.ره نیکمردان آزاده گیر
چه استاده ای دست افتاده گیر.سعدی.- بارافتاده ؛ آنکه بارش بزمین ماند. آنکس که بار او بر مرکب بسته نشده :
یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
بیوفا یاران که بربستند بار خویش را.سعدی. || متواضع. ( مؤید ). فروتن و متواضع. ( فرهنگ فارسی معین ): اشباع این که اوفتاده است دلالت تمام است بر ضم یکم. یعنی متواضع. ( شرفنامه منیری ). فروتن. خاضع :
کاین دو نفس با چوتو افتاده ای