لغت نامه دهخدا
در صبر کار بند تو چون مردان
هم چشم و گوش را و هم اعضا را.ناصرخسرو.چنانکه روزی ده بار اعضای تو از هم جدا می کنند. ( کلیله و دمنه ). آنگاه اعضاء قسمت پذیرد. ( کلیله و دمنه ). چنانکه بتی زرین که بیک میخ ترکیب پذیرفته باشد و اعضاء او بهم پیوسته. ( کلیله و دمنه ).
ببانگ و زاری مولوزن از دیر
به بند آهن اسقف بر اعضا.خاقانی.خود نه زبان در دهان عارف مدهوش
حمد و ثنا می کند که موی بر اعضا.سعدی.بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند.سعدی. || ج ِ عضو، یعنی یک تن از جماعت. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به عضو شود. || ( اصطلاح طب )؛ اجسام متولده از اول مزاج اخلاط.
- اعضاء آلیه ؛ اعضاء مرکبه و آن هر عضوی باشد که اسم کل بر جزء آن صادق نیاید. مقابل اعضاءِ مفرده. ( از بحر الجواهر ).
- اعضاء اصلیه ؛ عظام و اعصاب و عروق. ( از بحر الجواهر ).
- اعضاء رئیسه ؛ اعضایی که مبادی و اصول قوای محتاج الیه است ، در بقاء شخص یا بقاء نوع. اولی در نزد قدما؛ قلب و کبد و دماغ است و دومی انثیان. ( از بحر الجواهر ).
- اعضاءِ مفرده ؛ هر عضو که اسم کل بر جزء آن نیز صادق باشد. مقابل اعضاء آلیه و اعضاء مرکبه. و آنرا اعضاءِ متشابه الاجزاء نیز گویند. و اعضاءِ مفرده عبارت است از: استخوان ، غضروف ، عصب ، رباط، وتر، ورید، شریان ، غشاء، گوشت سرخ ، پیه ، روغن ، غدد، پوست ، ناخن ، دشبد و موی. ( از بحر الجواهر ).