استم

لغت نامه دهخدا

استم.[ اِ ت َ ] ( اِ ) جور. ( برهان ). جفا. ( غیاث ). ظلم. ( غیاث ) ( برهان ). ستم. ( برهان ) ( جهانگیری ) :
کس نیست بگیتی که بر او شیفته نبود
دلها ز خوی نیک زیانند نه استم.فرخی.آخر دیری نماند استم استمگران
زآنکه جهان آفرین دوست ندارد ستم.منوچهری.کفر و ظلم و استم بسیار او
هست لایق با چنین اقرار او.مولوی.بازگو از ظلم آن استم نما
صد هزاران زخم دارد جان ما.مولوی.ان بعض الظن اثم ای وزیر
نیست استم راست خاصه بر فقیر.مولوی.
استم. [ اَ ت َ / -َس ْ ت َ ] ( فعل ) -َستم. صیغه اول شخص مفرد از مصدر مفروض «اَسْتَن ». هستم. ام : آمده استم ؛ آمده ام. شنیدستم ؛ شنیده ام :
کنون آمدستم بدین بارگاه
مگر نزد قیصر گشایند راه.فردوسی.من آن بحرم که در ظرف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی برآید
الف قدم که در الف آمدستم.باباطاهر.

فرهنگ معین

(اِ تَ ) (اِ. ) ستم ، ظلم .

فرهنگ عمید

= ستم

فرهنگ فارسی

ستم، ظلم، جور، جفا، آزار
( اسم ) جور جفا ظلم .

ویکی واژه

ستم، ظلم.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم